دلنوشته های مرد تنها
وقتی در شب راه میرفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:
«هی نگاه کن! روی مژههایت دانههای برف ریخته
است»
و او گفت:
«این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش، گرمترین پناهگاه جهان است
نظرات شما عزیزان:
نوشته شده در چهار شنبه 21 ارديبهشت 1390برچسب:, ساعت
22:38 توسط امير حسين و ریحانه| يک نظر |
Power By:
LoxBlog.Com |